دختری سه ساله بود

دختری سه ساله بود

مهربان و آشنا

اسم او رقیه بود

رفته بود کربلا

 

دختر حسین بود

دختر امام ما

دختری که آشناست

با تمام بچه ­ها

 

گفت با پدر، بگو

می رویم تا کجا؟

گفت امام: دخترم!

می ­رویم کربلا

 

بعد می­ شوی تو هم

از کنار من جدا

ما شهید می­ شویم

می ­رویم تا خدا

 

ماه در خرابه دید

دختری سه ساله بود

بس که گریه کرده بود

روش، مثلِ لاله بود

 

گفت: ای رقیه جان!

چیست قصۀ تو، چیست؟

چیست داستان آن

دختری که می­ گریست؟

 

گفت من رقیه­ ام

ماه! ماهِ مهربان!

دخترِ حسینم آه...

قصۀ مرا بدان...

 

آسمان به موی او

شب، ستاره بسته بود

روی گوش او، پدر

گوشواره بسته بود

 

رفت کاروان ما

تا به کربلا رسید

نُه شبِ تمام، هی

آب، کم به ما رسید

روزِ جنگِ خوب و بد

آخرش فرا رسید

 

توی خیمه­ های ما

می ­دوید گَرد و باد

آبِ مشکها تمام

تشنگیِ ما زیاد

 

... شب گذشت و آفتاب

آخرش طلوع کرد

کودک غریبه ­ای

گریه را شروع کرد

 

یک طرف سپاه «دین»

پر گلِ محمدی

یک طرف سپاه «کفر»

کینه، زشتی و بدی

 

مادرم «به گریه» گفت

آمده است روزِ جنگ

یک نفر به طبل کوفت

دنگ! دنگ! دنگ! دنگ!

 

توی خیمه بچه ­ها

تشنه و پریده رنگ

 

باز هم پدر مرا

در بغل گرفت، تنگ

 

گفت: هست روز جنگ

دخترم، رقیه جان!

در کنار مادرت

دخترم بمان! بمان!

 

عمّه هم برای تو

مادری است مهربان

مثل عمّه زینبت

صبر کن، دعا بخوان

 

ما شهید می­ شویم

می ­رویم آسمان

 

دخترم! صبور باش

من اگر که می ­روم

در بهشت می ­رسیم

باز هم همه به هم

 

هم پدر به جنگ رفت

هم علی برادرم

هم عموی مهربان

هم برادر اصغرم

 

بعد پیش رویمان

نیزه ­ها بلند شد

این همه غبار، وای

از کجا بلند شد؟

 

می ­زدند آتش آه...

یک به یک به خیمه ­ها

شاخه شاخه قد کشید

شعله از کنار ما

 

بی­ پناهِ بی­ پناه

مادران و کودکان

آهِ مادران بلند

اشکِ کودکان، روان

 

اسبها به دور ما

تاختند و تاختند

خانوادۀ مرا

نه، نمی ­شناختند

 

هی سوارها به ما

تازیانه می­ زدند

هر چه دور می­ شدیم

باز هم می ­آمدند

 

یکنفر رسید و برد

گوشوارۀ مرا

گفتم ای حسین من!

وای، وای، ای خدا

 

کو پدر! عمو کجاست؟

آی، دشتِ کربلا؟!

من چگونه ای پدر

از شما شوم جدا؟

 

هم پدر به جنگ رفت

هم علی برادرم

هم عموی مهربان

هم علیِ اصغرم

 

هر چه منتظر شدم

پیش من نیامدند

لاله ­ها یکی یکی

توی دشت گم شدند

 

از کنار کشته ­ها

غنچه غنچه رد شدیم

تا به شهرِ کوفه ما

از کویر، آمدیم

 

ما به کوفه آمدیم

دست بسته توی صف

دشمنان به پیش ما

خنده می زدند و کف

 

از میانِ کوفه ما

آمدیم سوی «شام»

گفتم ای خدا کجا

می­ شود سفر تمام؟

 

چشم­ های خیسِ من

خسته، نیمه باز بود

زخم بود پای من

جاده هی دراز بود

 

ما بدون سایه ­بان

مانده زیر آفتاب

دست و پای ما به هم

بسته بود با طناب

 

آمدیم و آمدیم

آخرش به شهرِ شام

گفتم آه... عمه جان

عمه جان بگو کجام؟

 

شاهِ شهر شام بود

دشمن خدا، یزید

بی ­نماز و بی ­وضو

زشت و تیره و پلید

 

آنکه از میانِ ما

هر چه لاله بود، چید

آنکه در نبرد او

شد امام ما شهید

 

توی شهر شام شد

یک خرابه جای ما

سقفِ آن پر از ترک

مثل دست و پای ما

 

گفتم آی عمه جان!

پس بگو پدر کجاست؟

خواب دیده بوده ­ام

او خودش به پیش ماست...

 

آه، خوش به حال او

در بهشت، با خداست

 

آی عمه زینبم

خون می­ آید از لبم

گوشۀ خرابه من

یک ستاره در شبم

 

عمه زینبم ببین

گوشِ پارۀ مرا

دشمنِ خدا گرفت

گوشوارۀ مرا

 

نه عمو و نه پدر

نیستند، یک نفر

هم گرفته ماهِ من

هم ستارۀ مرا

 

با سرَم به او سلام-

گفتم و پدر خودش

داد پاسخ مرا

دید اشارۀ مرا

 

چند روز می ­شود

من غذا نخورده ­ام

باورم نمی­ شود

اینکه من نمرده­­ ام

 

مثل غنچه در خودم

هی مچاله مانده ­ام

بس که سردم است هی

لب به هم فشرده ­ام

 

عمه! آه، گوشهام

می ­کند هنوز درد

توی این خرابه من

عمّه، سردم است سرد!

 

بچه­ ها تمامشان

خسته و گرسنه­ اند

رنگشان پریده است

رویشان شده­ ست زرد

 

عمه آخرش پدر

می‌رسد به دیدنم؟

توی خواب دیدمش

او خودش صدام کرد...

 

می ­رسد خودش پدر

هدیه می ­دهد به من

می­ دهد به من خودش

روسری و پیرهن

 

باز هم به موی من

دست می ­کشد پدر

بوسه می­ زند به من

با همان لب و دهن

 

بس که راه سخت بود

کفشهام پاره شد

این لباس کهنه را

داشتم فقط به تن

 

خسته بودم، آه، داشت

می ­شکست زانویم

مثل اینکه آسمان

بود روی دوشِ من

 

دختر سه ساله را

عمه جان که دیده است

موی او شود سفید

مثل موی پیرزن

 

وای! آمده پدر

من که نیستم به خواب

عمه چند قطره آب

روی صورتم بزن!

 

دختر غریبه ­ای

کرد «خارجی» صدام

یک پسر دوید و هی

سنگ زد به دست و پام

 

عمه جان بگو مگر

شهر ما مدینه نیست؟

توی این هوای سرد

عمه جان بگو کجام؟

 

گفته­ ای رسیده ­ایم

ما به شهر شام، پس

کی مدینه می­ رویم؟

خوب نیست شهر شام

 

بس که ناله کرده ­ام

خون می ­آید از گلوم

بس که گریه کرده ­ام

اشک من شده تمام

 

صورت پدر به خواب

مثل ماه، مهربان

هی به من نگاه کرد

گفت هی به من سلام!

 

گفتم: ای پدر! بیا

گفت: پای من کجاست؟

گفتم: اندکی غذا

گفت: نیست دستهام

 

روز، روز، شب به شب

بی­ ستاره، بی­ چراغ

هر چه شب چقدر سرد

روزها چقدر داغ

 

شب که در خرابه باز

ماه، سر کشیده بود

هی صداش زد، ولی

دید، پر کشیده بود

 

دختری که در بهشت

یک گل سپید شد

رفت در پیِ پدر

رفت تا شهید شد...

 

ماهِ سه ساله- محمّدسعید میرزایی

تاریخ ارسال : پنجشنبه 22 شهریور 1397
آخرین بازدید : دوشنبه 7 بهمن 1398
تعداد بازدید کننده : 450
دفعات مشاهده : 457
» ارسال نظرات
متن پیام : *
نام :
تصویر امنیتی :
 
 
 

سردار دلها

نوحه شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

شعر شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

نوحه شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

قالت فاطمه الزهرا سلام الله علیها

خدا اطاعت از ما را رشته سامان ملّت، و امامت ما را مایه ایمنی از تفرقه قرار داده است.

(الإحتجاج: جلد 1، صفحه 134)

مسئله روز

مسئله : اگر برای مسح، رطوبتی در کف دست نمانده باشد نمی‌تواند دست را با آب خارج، تر کند، بلکه (آقای سیستانی:... باید از ریش خود رطوبت بگیرد و با آن مسح نماید و گرفتن رطوبت از غیر ریش و مسح نمودن با آن محل اشکال است.) باید از اعضای دیگر وضو رطوبت بگیرد و با آن مسح نماید.

(آقای بهجت:... بنابر احتیاط باید اول از تری موی ریش و ابرو کمک بگیرد و اگر در آنها تری نبود از دست‌ها رطوبت می‌گیرد.)

آیت‌الله مکارم: اگر رطوبت کف دست خشک شود می‌تواند از اعضای دیگر وضو رطوبت بگیرد با آن مسح کند، ولی از آب خارج جایز نیست و اگر فقط به اندازۀ مسح سر رطوبت دارد سر را با همان رطوبت مسح کند برای مسح پاها از اعضای دیگر، رطوبت بگیرد.

 (توضیح‌المسائل‌مراجع،مسأله 257)

اینستاگرام

پنل کاربری

کلیه حقوق مادی و معنوی مطالب متعلق به موسسه هنر و ادبیات هلال می باشد
طراحی و برنامه نویسی گروه فاواتک